X
تبلیغات
رایتل
7 مرداد 1390

بهار

 

 

تو کز نجابت صدها بهار لبریزی
چرا به ما که رسیدی همیشه پاییزی ؟

ببین! سراغ مرا هیچکس نمی‌گیرد
مگر که نیمه ‌شبی غصه ای، غمی، چیزی

تو هم که می‌رسی و با نگاه پرشورت
نمک به تازه‌ترین زخمهام می‌ریزی

خلاصه حسرت این ماند بر دلم که شما
بیایی و بروی، فتنه بر نیانگیزی ...

بخند! باز شبیه همیشه با طعنه
بگو که : آه! عجب قصه‌ی غم‌انگیزی

بگو که قصد نداری اذیتم بکنی
بگو که دست خودت نیست تا بپرهیزی

ولی ... ببین، خودمانیم، مثل هر دفعه
چرا به قهر تو از جات برنمی‌خیزی؟

نشسته‌ای که چه؟ یعنی : دلت شکست؟ همین؟
ببینمت، ولی انگار اشک می‌ریزی ...

عزیز گریه نکن من که اولش گفتم :
تو از نجابت صدها بهار لبریزی !

 

 

 

 

 مهرداد نصرتی